Thursday, May 29, 2003

مي خواهيد سرسپرده بخوانيد؟
لطف مي کنيد....
باعث افتخار من است... وئلي با عرض شرمندگي از اين ببعد به اين آدرس برويد..


http://e.kianfar.com


منتظر ديدار هرروزه شما در سرسپرده....

Monday, May 26, 2003

بزودي سرسپرده در سيستم مووابل تايپ!
تا 9 خرداد صبر کنيد....

Saturday, May 17, 2003

ديروز چشمتان روز بعد نبيند رفتيم رستوران بوف. عجب اشتباهي. شايد براي بار صدم بود مي رفتم ولي هيچگاه اينگونه نبود. ولي مطمئنم بار آخرم بود....جداي از برخورد بد و تحقيرآميز مسئول سفارش چقدر همه چيز بي مزه بود. پيتزاها با خمير فاسد شده نان بربري تهيه شده بود و 5 سانت ضخامت داشت. بطوريکه ما با چنگال محتويات را از روي پيتزا برداشتيم و سپس روي نان باقي مانده کره و پنير ماليديم و خورديم! سيب زميني افتضاح. اصلا مطه سيب زميني نمي داد. فکر کنم سيب معمولي را سرخ کرده بودند. نوشابه ها حال به هم زن. بعد هم که از مسئولين آنجا خواستيم بپرسيم چگونه مي شود با مکديريت بوف تماس گرفت و اشکالات را به سمع ايشان رساند با چنان برخوردي مواجه شديم که ترسيديم 110 خبر کند! مي گفت هميني که هست! مي گفت مگر نمي بينيد اينجا چقدر شلوغ است!(واقعا بود) پس حتما همه راضي هستند. هروقت ديديم که مشتريان کم شد شما را خبر مي کنيم تا مارا نصيحت کنيد. من که بميرم ديگر پايم را بوف نمي گذارم. شده پچ پچ با آب معدني دماوند بخورم نمي روم بوف...
تازه نمي دانم چي ريخته بودند تو غذاها که من امروز شديدا سرما خورده ام! حالم اصلا مساعد نيست! دکتر مرض مرا سرماخوردگي تشخيص داده و گفت چون زير باد کولر خوابيده ام اينگونه شده ام! در حاليکه ما هنوز سيستم سرمايشي ساختمان را (کولر) راه اندازه نکرده ايم و هنوز با پنجره بسته مي خوابم(از ترس پشه ها)... خلاصه حالم خوب نيست پس شما بوف نرويد.....

Thursday, May 15, 2003

يکي از بهترين و مفرح ترين کارهاي روزمره من تعقيب کردن و دنبال کردن عابران پياده با ماشين و بوق زدن ممتد و بلند براي آنان است!!! بايد در ماشين من باشيد تا ببينيد منظورم چيست و اين کار چقدر لذت بخش است. اختراع اين کار بر مي گردد به وقتي يک بار خواهرم به خاطر مريضي پدرم خيلي افسرده و غمگين بود و من اينکار را اختراع کردم که واقعا هم مفيد بود...البته همانجا خواهرم به من لقب ديوانه داد! ولي باز هربار سوار ماشين مي شود از من تقاضا مي کند که اين کار را انجام دهم. خلاصه اينگونه مفرح ذات مي شوم.
لذت اينکار را مي توانيد از مازيار و اردلان و فردين بپرسيد... جالبترين قسمت عکس العمل عابران است که معمولا مي گويند کوفت!
ولي از بخت بد ديشب در يک حرکت ناجوانمردانه در حاليکه در تعقيب يک عابر که از خيابان مي گذشت بودم بوقم سوخت و انگار بدترين غم عالم بر من وارد شد. هر کاري هم کردم بوق درست نشد.
اين روزهاي آخر بوقم حالت عجيبي داشت. صدايش از توي بلند گوي ماشين مي آمد. جالب اينکه وقتي صداي ضبط را کم و زياد مي کردم صداي بوق هم کم و زياد مي شد. من خيلي اين حادثه را دوست داشتم چون صداي بوق قابل تنظيم بود و هر وقت مي خواستم بسته به شريط تنظيم مي کردم...
خلاصه خدا ماشيني را بدون بوق نگذارد. نمي دانم آه و نفرين کدام عابرپياده اي مرا گرفت که اينگونه شد و زمين و زمان بر سرم خراب شد و بوقم سوخت....

Wednesday, May 14, 2003

چرا براي من ويروس فرستاديد؟؟؟ من بدبخت تازه فرمت کرده بودم..... حالا نپرسيد چرا ايميل را باز کردم که تقصير آتلوک عزيز بود... حالا شرايط که کمي بهتر شد بلافاصله پابليش مي کنم....

Tuesday, May 13, 2003

امروز در سايت دانشگاه بودم که ناگهان صداي داد و فرياد يک دختر آمد! با سرعت خودم به نزديکي ماجرا رساندم و گوش فرا دادم. دعوا بين يک دختر(زيبا قد ،بلند، مغرور ، افتاده از دماغ فيل، با هزار افاده) و يک پسر(ساده ، شهرستاني ، کمي کم مو، قد بلند).. هر دو در مقطع کارشناسي ارشد. يک سال بالاتر از من.(بدليل رعايت شئونات اسلامي الفاظ رکيک سانسور مي گردد)
دختر: چرا هي مزاحم من ميشي پسره (...)؟
پسر: يواش. لطفا آرام.. من اشتباه کردم. ببخشيد شما...
دختر: مي خوام داد بزنم. يه بار ديگه به موبايلم زنگ بزني به حراست معرفيت مي کنم.
پسر:چشم! حالا شما آرام. به خدا قصدي نداشتم...
دختر : مرتيکه (...) بي آبرو! چرا هي زنگ مي زني حرفهاي عاشقانه مي زني؟ پر رو!

خلاصه دختر هي داد مي زد و من و چند تايي ديگه در حاليکه سوت مي زديم و سقف را نگاه مي کرديم به ماجراي دعواي اينها گوش مي داديم و مدام نزديکتر مي شديم....
. ناگهان پسر جوش آورد و گفت
-اصلا اين جلف بازيها چيه داري در مي آري تو دانشگاه؟ من بايد تو رو به حراست معرفي کنم. هي داري تو اينترنت چت مي کني!!!!
دختر رو به ما که آنقدر به آن دو نزديک شده بوديم که صداي نفسهايشان را هم مي شنيديم با صداي بلند گفت : پاشيد بريد گمشيد. چيه ايستاديد گوش مي ديد؟
دوستان من از خجالت سرخ شدند و رفتند. ولي من مگر مي توانم از خير مطلب وبلاگي بگذرم. نشستم و بند کفشم را بستم تا وقت را تلف کنم. بعد هم آرام آرام به راه ادامه ندادم و باز همانجا ايستادم. در اين بحبوحه قحطي مطلب همچين ماجرايي کم گير مي آيد.

خلاصه آنقدر دعوا بالا گرفت که رييس سايت هر دو نفر را از هم جدا کرد و مرا هم به بيرون از سايت هدايت کرد!!! من هم امروز داشتم براي يکي از بچه ها ماجرا را با آب و تاب تعريف مي کردم و همچين دروغ هم مي بافتم و اضافه مي کردم که ماجرا جذاب بشه.... که ناگهان ديدم دختره درست بغل دست من ايستاده و دارد گوش مي دهد! و آماده که بزند تو سرم!!! من را مي گوييد ناگهان يادم آمد که کلاس دارم(الکي) و با تمام سرعت دويدم و از آنهنگام متواري شده ام!

Monday, May 12, 2003

به فاصله 10 ثانيه از خانه ما يک خشک شويي وجود دارد که کارش بسيار خوب است!!! شلوار تک رنگ که به آن بدهيد در چند رنگ مختلف خالخالي به شما پس مي دهد! جاي خط اتوي شلوار هم يک خط سفيد قشنگ مي اندازد!... خلاصه تنها خوبي اين خشک شويي اين است که به خانه ما خيلي نزديک است. چند سال پيش يکبار آقاي خشک شويي مادرم را ديد و به او گفت : اگر همه مانند شما به ما لباس مي دادند ما الان از گرسنگي مرده بوديم.. زمانه گذشت و گذشت و گذشت و .....بعدها که من که مجبور شدم خودم لباس بشورم بعد از چندين بار خراب کردن لباسها با وايتکس و لباس شويي و دست شويي و به خصوص هنگام اتو کردن سوزاندن لباس! و غيره تصميم گرفتم که لباسها را به خشک شويي بدهم. هر لباسي را هم که بشود به خشک شويي مي دادم. هر شلواري حتي اگر خيلي کهنه بود. هر پيراهني حتي اگر پاره بود! به حالتي رسيده بودم که فکر کنم آقاي خشک شويي بايد مي گفت اگر همه مثل شما به من لباس مي دادند من الان ميلياردر شده بودم!!! ولي ديدم نه! نمي شود اين همه پول خرج خشک شويي کنم. سعي کردم لباس شستن ياد بگيرم. اين بود که ياد گرفتم چگونه لباسهاي حساس را هم درست بشورم...
همه اينها را گفتم که بگويم امروز که داشتم از جلوي خشک شويي رد مي شدم آقاي خشک شويي مرا صدا زد و يک لباس را که ماهها پيش به خشک شويي داده بودم را پس داد و گفت چرا ديگر به او سر نمي زنم؟؟؟؟ من هم از ديدن پيراهن مفقودم خوشحال شدم با خوشحالي از مغازه خارج شدم که دديم آقاي خشک شويي هي داد مي زد 500 تومان. 500 تومان! من ابتدا به فکر فرو رفتم و بعد فهميدم حالا درسته که ماههاست لباسم در خشک شويي مانده ولي بايد پول انبار داري را که بدهم.....

نکته: اگر مي خواهي کسي را يک روز خوشبخت کني لباس اورا به خشک شويي بده. اگر مي خواهي يک عمر او را خوشبخت کني ، لباس شستن به او ياد بده.....